تبليغاتX
نوشته های پت و مت
نوشته های پت و مت
داستانهای کوتاه و جذاب که آدم را به خود فرو می برد
مردان بزرگ
مردان بزرگ مثل خورشیدند ، برای تابیدن و درخشش از من و تو اجازه نمی گیرند .

                                                                            یادگاری از سید حسن حسینی

 

|+| نوشته شده توسط مونا در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 8:44 |

آب
سلام دوباره من اومدم بعد از مدتها ... اومدم بگم که :

         آب نطلبیده همیشه مراد نیست، شاید بهانه ای باشد برای قربانی کردنت !!

این نوشته رو یکی از دوستام به من گفت و وقتی موضوع رو کاملاً متوجه شدم دیدیم که واقعاً حقیقت دارد ....

|+| نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 7:15 |

زندگي نوشيدن قهوه است

گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري‌هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند . پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس‌هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي‌خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري‌هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم . پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد .

|+| نوشته شده توسط مونا در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 7:42 |

گدای نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

|+| نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 9:20 |

مداد رنگی ها
همه مداد رنگی ها مشغول کار بودند .... به جز مداد سفید هیچ کسی با او کار نمی کرد ... همه به او می گفتند : " تو به هیچ دردی نمی خوری " .... یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند ..... مداد سفید تا صبح کار کرد ... ماه کشید ... مهتاب کشید .... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک کوچکتر شد .... صبح تو جعبه مداد رنگی ها جای او با هیچ رنگی پر نشد .......

 

|+| نوشته شده توسط مونا در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 15:20 |

شطرنج
زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
- ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري...
- آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره
راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟
- آهاي ! با توام ! مي شنوي؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.
- اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه.. فهميدي؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟
- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا !
- مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني..
ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:
پـ پس مر د م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟!!
|+| نوشته شده توسط مونا در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 16:16 |

مطلب نخست
سلام این اولین پست هست که من تو این وبلاگ می نویسم امیدوارم هر روز جذاب تر و بهتر بشه به امید دیدار .

هر چيزي راكه ميخواهيد، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را كه داريد نمي خـواهيـد!" قــوانين مــورفي مــجموعه اي از قوانين حاكم بر زندگي هستند كـه اكثر آنها از بدبيني نـشات گـرفتـه و جـنـبـه شوخي دارند امـا بسياري از آنها نيز واقعيت هستند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مونا در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 ساعت 16:51 |

نوشته روي ديوار
این مطلب هم برای روز مادر هست

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده بود به مادرش بگويد. وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد تامي با يه ماژيک روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! » .
مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو. "تام" از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال. تامي از غصه گريه كرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .
تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحاليكه اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.
بعد از آن ، مادر هر روز به آن اطاق مي رفت و با تمام مهرش به آن تابلو نگاه ميگرد .

|+| نوشته شده توسط مونا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 15:58 |

فرشته
به ياد اولين خاطره اي که از او در ذهنم نقش بسته مي افتم. صورتش مثل ماه مي درخشيد و با چشمهاي سياهش خيره به من نگاه مي کرد.شبيه يک فرشته بود اگر چه آن زمان هنوز معني فرشته را نمي فهميدم.
من نيز نگاهش کردم و خنديدم و بعد، مثل تشنه اي که به آب رسيده باشد صورتم را غرق بوسه کرد.
و امروز من به او خيره شده ام و صورتش را براي آخرين بار مي بوسم. باز هم به ياد خاطرات گذشته مي افتم و در حالي که اشک ميريزم پارچه سفيد را به روي صورتش ميکشم.
همگي دعا مي کنيم و سپس خاک بر رويش ميريزيم"از خاک آفريده شده ايم و به خاک باز خواهيم گشت" و حالا ميفهمم که فرشته يعني «مادر».

|+| نوشته شده توسط مونا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 15:53 |

ایمان
مرد جواني که مربي شنا و دارندۀ چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادي نداشت.او چيزهايي را که دربارۀ خداوند و مذهب مي شنيد مسخره مي کرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن و همين براي شنا کافي بود. مرد جوان به بالاترين نقطۀ تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان سايۀ بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد.
احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود !

|+| نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 ساعت 15:48 |

معجزه خنده
پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد.
پسرك با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسكناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوي اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدي!
پسرك خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد..
|+| نوشته شده توسط مونا در سه شنبه دوم خرداد 1385 ساعت 16:14 |

صحبت های حقیقت و دروغ
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
|+| نوشته شده توسط مونا در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 16:4 |

چشمانش را به سوي آسمان گرفت
سالها پيش مرد فروشنده اي كه از شهر بيرون رفته بود ، پس از بازگشت متوجه شد كه در غياب او خانه و فروشگاه اش آتش گرفته و سوخته و بدين ترتيب تمام دارايي خود را از دست داده بود ، اما او چه كرد. لبخند زد و چشمانش را به سوي آسمان گرفت و گفت: خدايا ! مي خواهي كه اكنون چه كنم ؟ روز بعد لوحي را بر ويرانه هاي خانه و فروشگاهش آويخت كه روي آن نوشته بود:

فروشگاهم سوخت !

خانه ام سوخت!

كالاهايم سوخت!

اما ايمانم نسوخته است!

فردا شروع به كار خواهم كرد!
|+| نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 14:56 |

نژاد پرست
اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست

وقتي به دنيا امدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا امدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي وتو به من ميگي رنگين پوست ؟

|+| نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:7 |

ببخشید که حدود یک سال نبودم

دوباره برگشتم با ۱۰۰۰ امید و آرزو برای شما دوستان عزیزم

 

|+| نوشته شده توسط مونا در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 15:41 |

عشق - فرشته - شاعر
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان ...
|+| نوشته شده توسط مونا در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 17:7 |